سـارا اَنـار دارد!

کافیست انار دلت ترک بردارد...

۱۹.

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

۱۸. بریم تو فاز رفتن!

میشود یک روز از پس این صحنه آرام برویم

دور شویم از مخمصه ها، تند و شتابان برویم

زندگانی بجز حسرت، بجز ماتم نبود

میرسد آن روز که آسان از همه یادها برویم 

۱۷. زِرِ مُفت زنندگانیم

میدونین...! من از اون ادماییم که از بچگی تو فکر رفتن بودم...
نه اینکه بخوام ادعا کنم که من اینجا دارم تلف میشما، نه اینکه بخوام بگم کسی اینجا قدر دانش فضایی (!) من رو نمیدونه ها، نه اینکه بخوام بگم اینجا لیاقت منو نداره ها، نه اینکه بخوام بگم سطح شعور و درک من خیلی بالاست و کسی اینجا نمیتونه منو بفهمه ها...
بخدا هیچ کدوم از این حرفا نیست...
ولی انگار موندن بیشتر و بیشتر منو اذیت میکنه... یجورایی انگار از همون اول که خواستم از ادما فرار کنم فکرم ناخودآگاه کشیده شده سمت رفتن...!
اما گاهی این میون تنها چیزی که تو فکرم، تو ذهنم، تو قلبم مانع همه اینا میشد و یه غلط نکن حسابی نثارم میکرد مادرم بود... من از هر چیزی بگذرم انگار این وسط یه چیزی بندم میکنه... یه عشقی یه حسی... شاید عشقی که من به مادرم داشتم رو به هیچ کس نداشتم... یه زمانی میگفتم خانوادم اما وقتی به مرور زمان دیدم تحمل یه روز دوریشونو ندارم به خودم گفتم: خودتو جمع کن! یعنی چی؟ مگه میشه اینطوری زندگی کردن؟
پس شروع به جمع آوری (!) خودم و بیرون کشیدنم از این باتلاق کردم... اینکه فقط دوسشون داشته باشم و خودمو به اونا و اونا رو به خودم غُل و زنجیر نکنم...
الان که به رفتن فکر میکنم هیچ مانعی برای خودم نساختم. من هنوز دوسشون دارم... عاشقانه... شاید بیشتر از اون چیزی که فکرشو بکنید ولی وقتی کسی اینجا آرامش نداره، خانواده، پول، ثروت، شادی یا حتی عشق به چه دردش میتونه بخوره؟ وقتی میدونی اونجا مهمتر از همه آرامش و بعد اون پیشرفت تو زمینه شغلیت داری، دیگه چه اهمیتی داره بوی غذای مامانو هر روز بشنوی یا فقط چند سال یبار؟ چه اهمیتی داره با همزبونا خودت بری کافه یا با چند تا ادم فرانسوی؟! چه اهمیتی داره تو خیابونای اونا قدم بزنی یا تو باغ خودتون؟
هزار تا از این حرفا از این مثالا هست.. دوست ندارم شلوغش کنم... دوست ندارم الکی فقط ادعا کنم...
اما... چه اهمیتی داره تو وطن خودت باشی ولی هموطن خودت حرفتو نفهمه... بهت خنجر بزنه... ادعای انسانیت کنه...
آره... منم فقط ادعا دارم...
از من بدتر وجود نداره...
اصلا به خانوادم همیشه میگم هنوز منو نشناختین... 


+ توجه کردین فقط از کلمه رفتن استفاده کردم؟ 

+ اون روزی که از دانشگاه رسیدم خونه و به روح مادربزرگم قسم دادم جلومو نگیرن واسه رفتن... که به استاد پیام دادم شما حق دارین! این ملت گاون...! که شروع کردم به جمع آوری اطلاعات در مورد مهاجرت... اون روز میگرنم چنان شدت گرفته بود که تموم عضله های صورتم درد میکرد... فَکَم داشت کنده میشد...

+ بلانسبت همتون... گاو خود منم اصلا... گُر نگیرین

۲

۱۶. ولش کن بابا

وقتی خودتو ول میکنی که غرق شی

دیگه ول کردی :)

ملتفتی؟ :) 

۱۵.

گاه شاید در روزمره ترین حالت ممکن قرار داری
لم داده ای کتاب محبوب ات را میخوانی
کنار پنجره گرم سر کشیدن قهوه ات هستی
در حال ترتیب دادن کارهای روزانه ات
یا حتی سرگرم صحبت با دوستانت
که خاطره ای خوش، از گذشته های دور در ذهن ات جرقه میزند
خاطره ای که یادت می اورد چه روزگار خوشی داشتی زمانی
خاطراتی هر چند ساده اما دلنشین
که یاد می آوردت شیرینی های روزگار را
که یادآورت می کند زندگی هر چقدر هم سخت، هر چقدر هم تلخ اما خاطرات خوش اش قرار است کام ات را شیرین کند

نه! اتفاقات بد، نوشته های تلخ و ناگوار هیچگاه از گوشه ذهنمان از کنج قلبمان پاک نمیشوند اما کمرنگ میشوند، محو کدر، تیره و تار
آنچه از اتفاقات ناگوار برایت میماند، بگذار تنها تجربه ای باشد برایت
تنها اتفاقی در زندگی که باید می افتاد
بگذار خاطرات خوش، سازنده لحظه لحظه زندگی و آرام جان روزهایت باشد
روزهایتان سرشار از خاطرات آرامِ شیرین :) 


+ جناب آقای ابواالفضل، بلاگر محترم بیان و نویسنده وبلاگ ریشه در باد اعتراض داده بودن که کامنتاتو باز بذار. خوب این بارو باز میکنیم :)

ولی کامنتدونی قسمت سارا بازه دیگه ؛) 

۱

۱۴. رازِ بقایِ روزگار

یادم می آید
بچه که بودم، وقتی کنار خانواده مستند حیات وحش را تماشا میکردم، وقتی شکارچی طبیعت شکار خود را به چنگ می انداخت و اسیر میکرد، تا انتهای اعماق وجودم غمی را حس میکردم
و گاه حتی بدوبیراه به شکارچی که: " چرا گرفتیش! آه حیف از اون آهوی خوشگل!!! "
کم کم که بزرگ شدم، فهمیدم اینها راز بقای تمام طبیعت است و هیچ گله ای نیست
مگر ما انسانها برای سیر کردن شکم خود گاو و امثالش را ذبح و طبخ نمیکنیم؟
مگر ما بی رحمی نمیکنیم؟
در جواب باید بگویم نه! مطلقا نه!
هر موجودی برای زنده ماندن خود، دیگری را شکار میکند و این رازِ بقای طبیعت است و هیچ گله ای در آن نیست!
حالا نیز شرح احوال و روزگار ما نیز همچون رازِ بقای این جهان شده
هر کس برای زنده ماندن، دیگری را شکار میکند، زیر پا له اش میکند، خرخره اش را میجود، خون اش را می مکد...
هیچ گله ای نیست! این رازِ بقای طبیعت جهان ماست!

۱۳. ببار ای بارون

و باران نم اش

که قطره قطره اش مایه رحمت است 

و موجب شکر 

:) 


+ واسه منی ‌که دیوونتم و حالمو بد جور خوب میکنی، بیشتر ببار لطفا :) 

۱۲. اتفاقات بد گاهی خیلیم خوبن!

هیچ وقت، هیچ کدوم از آدما از اتفاقات بد زندگیشون به نیکی یاد نمیکنن

ولی شاید خیلی شنیدیم که خدا رو شکر اگه اتفاق بدی بود ولی بالاخره فلان چیز نشد، فلان اتفاق پشت بندش نیفتاد، فلانی چیزیش نشد!

میدونین میخوام چی بگم؟!

آره میخوام بگم این اتفاقات بد گاهی انقدرا هم بد نیستن!

بعضی رفتنا، بعضی نموندنا، بعضی تنها شدنا، بعضی مشکلات، بعضی گرفتاریا، بعضی... بعضی... گاهی شاید خیلی شوکه آور باشن ولی خوبی که دارن اینه که یادمون میندازن کسایی هستن که اتفاقات تلخ رو هرچقدرم بد در عرض کمتر از یک روز از ذهنت پاک کنن، کسایی هستن که شاید با وجود ضربه بیشتر از اون اتفاقو با وجود نگرانی بیشترشون، بازم به فکر توان و به فکر آروم کردن تو، کسایی که کنارتن و بهت دلداری میدن، تنهات نمیذارن، کسایی که...

چقدر خوبه هستین که با وجودتون آدم تازه میفهمه شاید نتونه خیلی از بحرانا رو رد کنه که هنوزم هنوزه تو اون شوک ناشی از اون اتفاق بد بمونه..

چقدر خوبه که این اتفاق هر چقدرم بد بهم یادآوری کرد هزاران چیز خوب زندگیمو... وجودتون گرماتون دلگرمیاتون... بهم یادآوری کرد که اگه خونی از دماغتون بیاد هر چند از خون و گوشت خودم نباشه، توی دلم توی زندگیم چه آشوبیه...

نمیدونم چی بگم... از اون اتفاقی که در عرض کمتر از یک ثانیه افتاد و میتونست دنیامونو زیر و رو کنه... از اینکه اگه اتفاقی براتون میفتاد زندگی ما بعد از این چی میشد؟ آره شاید آسمون به زمین نیاد، شاید زندگی هممون ادامه پیدا کنه ولی هیچوقت هیچ کدوممون بدون یه نفر از شما اون آدم سابق نمیشه..

میدونین چی میخوام بگم؟ 

آره بعضی اتفاقای بد گاهی خیلیم خوبن...

۱۱. یادت باشه

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

۱۰. فوبیای فوبیا

خسته و منگ و گیج از جلسه امتحان میرسم 

کیف یک طرف اتاق رها میشود و مقنعه سیاه که دور گردنش سفید شده نیز روی فرش کف اتاق نقش می بندد

مانتو و شلوار اما هنوز تن ام است. روی صندلی کامپیوتر ولو میشوم.

خسته ام از درس هایی که میخوانم و هیچ کدام به جایی نمیرسد. از افکار حق به جانب که این سه ترم کذایی را الف شدی چه گلی به سرت زدی؟ بنشین و تمرین کن یاد بگیر برای آینده ات نه فقط درس و درس و درس...! 

حالم از این افکار، از این حرف ها، از خودم که مدام از خودم، از آینده ام فرار میکند، به هم میخورد... دوست دارم انگشت اشاره را تا هر کجا که امکان دارد در گلو فرو کنم و بالا بیاورم این افکار را... 

گوشی را بدست میگیرم. طبق معمول تلگرام نه با پروکسی فعال میشود و نه با فیلترشکن. حوصله ام کمتر از آن است که دو ساعت بنشینم و زل بزنم به تلگرام بلکه فرجی حاصل شود. سراغ اینستاگرام میروم. پست های تبلیغاتی پیج ها حال و حوصله گشت و گذار را در اینستاگرام از ادم میگیرد. استوری های پی در پی و مکرر دوستان از روزمره هایشان، از شکایت از وضع مملکت، از شیر مرغ! از جان آدمیزاد! سری به قسمت سرچ میزنم. پس از دیدن و مطالعه چند پست جک و شکایت و طلاق فلان بازیگر و مسخره فلان میکروسلبریتی اینستاگرامی و فضای های مجازی، پستی با نوشته ای نسبتا طولانی به چشمم میخورد. این نوع پست ها بیشتر از پستهای قبل به دلم مینشیند حتی درصورتیکه مطمئنم از کل جملاتش حتی یه کلمه راست توی پستش نیست! شروع میکنم به خواندن: فوبیایی به نام فلان و بیسار وجود دارد که فرد از آینده خود و موفقیت در آن هراس دارد و به همین دلیل پیگیر علایق و استعدادهای خویش نمیشود.

هرچقدر هم که با خواندن چنین پستهایی شانه بالا می انداختم و حتی حروف کلمات اش هم در نطرم دروغ جلوه میکرد، به این پست و فوبیااش ایمان کامل آوردم. زیرا که انگار حال خودم را مو به مو در تک تک جملاتش، در تک تک کلماتش وصف کرده بود. 

حالا از این ماجرا هم بگذریم فوبیای جدیدی گرفته ام که: خدا نکنه چنین مرضی رو من واقعا داشته باشم؟! 

بیایین خودمون باشیم :)
بقیه به حد کافی خودشون هستن :)
احتیاجی به کپی ندارن :)

امری بود کامنت قسمت "سارا" بازه
در خدمتیم :)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان